یه روز یه بابایی (فکر کنید تو خارج!!!!!)
پسرش فارغ التحصیل میشه هیچیم بارش نبوده
زنگ میزنه به یه پارتیش میگه :دمت گرم واسه پسرم یه شغلی جور کن!
پارتی: میخوای سفیرش کنم!
باباهه: نه بابا اون خیلی زیاده...
... ... پارتی: میخوای وزیرش کنم!
باباهه: اوووووف نه.
پارتی: میخوای وکیل مردمش کنم!
باباهه: نه بابا یه جایی کارمندی چیزیش کن...
پارتی: شرمنده اون دیگه سواد میخواد ...!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط یاسر |

درست هنگامي است که همه در يک بدهکاري بسر مي برند و هر کدام برمنباي اعتبارشان زندگي را گذران مي کنند.

ناگهان، يک مرد بسيار ثروتمندي وارد شهر مي شود.
او وارد تنها هتلي که در اين ساحل است مي شود، اسکناس 100 يوروئي را روي پيشخوان هتل ميگذارد
و براي بازديد اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا مي رود.

صاحب هتل اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و در اين فاصله مي رود و بدهي خودش را به قصاب مي پردازد.
قصاب اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک مي رود و بدهي خود را به او مي پردازد.
مزرعه دار، اسکناس 100 يوروئي را با شتاب براي پرداخت بدهي اش به تامين کننده خوراک دام و سوخت ميدهد.
تامين کننده سوخت و خوراک دام براي پرداخت بدهي خود اسکناس 100 يوروئي را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود ميبرد.
داروغه اسکناس را با شتاب به هتل مي آورد زيرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگاميکه دوست خودش

را يکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرايه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.

حالا هتل دار اسکناس را روي پيشخوان گذاشته است.
در اين هنگام توريست ثروتمند پس از بازديد اتاق هاي هتل برميگردد و اسکناس 100 يوروئي خود را برميدارد

و مي گويد از اتاق ها خوشش نيامد و شهر را ترک مي کند.

در اين پروسه هيچکس صاحب پول نشده است.
ولي بهر حال همه شهروندان در اين هنگامه بدهي بهم ندارند همه بدهي هايشان را پرداخته اند و با
يک انتظار خوشبينانه اي به آينده نگاه مي کنند.

خوب است بدانيد، که دولت انگلستان ازآغاز تا کنون در طول دوره موجوديتش، به اين نحو معامله مي کند!!!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط یاسر |

 حوادث جالب و آشکار از زندگی آلبرت انیشتین

یک روز در هنگام تور سخنرانی ، راننده آلبرت انیشتین ، که اغلب در طول سخنرانی او در انتهای سالن می نشست،
بیان کرد که او احتمالا میتواند سخنرانی انشتین را ارائه دهد زیرا چندین مرتبه آنرا شنیده است.
برای اطمینان بیشتر ، در توقف بعدی در این سفر ، انیشتین و راننده جای خود را عوض کردند و
انشتین با لباس راننده در انتهای سالن نشست.

پس از ارائه سخنرانی بی عیب و نقص ، توسط یک عضو از شنوندگان از راننده سوال دشواری خواسته شده بود.
راننده انشتین خیلی معمولی جواب داد: "خب ، پاسخ به این سوال کاملا ساده است. من شرط می بندم راننده من،
(اشاره به انشتین) که در انتهای سالن وجود دارد ، می تواند پاسخ این سوال را بدهد."

============ ========= ========= ========= =========

از آلبرت اینشتین معمولا برای توضیح نظریه عمومی نسبیت سوال میشد و او یکبار اینگونه پاسخ
داده بود: " دست خود را بر روی اجاق گاز داغ برای یک دقیقه قرار دهید ، و این عمل مانند یک ساعت به نظر می رسد،
حال با یک دختر خوشگل یک ساعت بنشینید، و این عمل مانند یک دقیقه به نظر می رسد. این نسبیت است.!"

============ ========= ========= ========= =========

هنگامی که آلبرت انیشتین شاغل در دانشگاه پرینستون بود ، یک روز قرار بود به خانه برود
ولی او آدرس خانه اش را فراموش کرده بود. راننده تاکسی او را نمی شناخت.
انیشتین از راننده پرسید آیا او می داند خانه اینشتین کجاست.
راننده گفت : "چه کسی آدرس اینشتین را نمی داند؟ هر کسی در پرینستون ادرس خانه انشتین را میداند.
آیا می خواهید به ملاقات او بروید؟" . اینشتین پاسخ داد :" من اینشتین هستم.
من آدرس منزل خود را فراموش کرده ام، می توانید شما مرا به آنجا ببرید؟"
 راننده او را به خانه اش رساند و از او هیچ کرایه ای نیز نگرفت.

============ ========= ========= ========= =========

یکبار اینشتین از پرینستون با قطار در سفر بود که مسئول کنترل بلیط به کوپه او آمد.
وقتی او به اینشتین رسید ، انیشتین بدنبال بلیط جیب جلیقه اش را جستجو کرد ولی نتوانست آنرا پیدا کند.
سپس در جیب شلوار خود جستجو کرد ولی باز هم بلیط را پیدا نکرد.
سپس در کیف خود را نگاه کرد ولی بازهم نتوانست آنرا پیدا کند.
بعد از آن او صندلی کنار خودش را جستجو کرد ولی بازهم بلیطش را پیدا نکرد.
مسئول بلیط گفت : دکتر اینشتین ، من می دانم که شما که هستید. همه
ما به خوبی شما را میشناسیم و من مطمئن هستم که شما بلیط خریده اید، نگران نباشید.
و سپس رفت. در حال خارج شدن متوجه شد که فیزیکدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده
و هنوز در حال جستجوست.
مسئول قطار با عجله برگشت و گفت : " دکتر انیشتین ، دکتر انشتین ، نگران نباش ، من می دانم که شما بلیط داشته اید،
مسئله ای نیست. شما بلیط نیاز ندارید. من مطمئن هستم که شما یک بلیط خریده اید."
اینشتین به او نگاه کرد و گفت : مرد جوان ، من هم می دانم که چه کسی هستم.
چیزی که من نمی دانم این است که من کجا می روم!


 

+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط یاسر |

خیلی هم خوش میگذره
 

يه روز یه ترکه،
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد!
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،
فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو.. ،
برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.. .


یه روز یه رشتیه - اتفاقاً آخوند هم بود.. ! -
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،
برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدا کرد.. .


یه روز یه لره بود، به اسم شاپور بختیار؛
جونش رو برای عقایدش از دست داد،
با او نا مهربانی کردیم، تا اینکه در مأمن و آسایشگاه دور از وطن، سرش رو بریدند.. .

یه روز ما همه با هم بودیم.. ، ترک و رشتی و لر و اصفهانی و .. !
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند.. ؛


حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،
به همدیگه می خندیم،
و اینجوری شادیم.. ؛

خیلی خوش می گذره.. !

+ نوشته شده در جمعه 16 مهر1389ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط یاسر |

سی ثانیه پای صحبت آقای برایان دایسون !!!! ...

 هیچ وقت از ریسک کردن نهراسیم، چرا که به ما این فرصت را خواهد داد تا شجاعت را یاد بگیریم.
 مدیراجرائی اسبق در شرکت کوکاکولا /

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است .
قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید
جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند.
پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ،
اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.

او در ادامه میگوید :
آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از  خانواده  ،  سلامتی  ،  دوستان  و  روح خودتان
و توپ لاستیکی همان  کارتان  است.

+ نوشته شده در جمعه 16 مهر1389ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط یاسر |

آیا می دانید؟

حروف انگلیسی A,B,C,D در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 99 دیده نمی شود؟

حرف D برای اولین بار در عدد 100 بکار می رود (Hundred)

حروف A,B,C در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 999 دیده نمی شود.

حرف A برای اولین بار در املای عدد 1000 دیده می شود (Thousand)

حروف B,C در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 999999999 دیده نمی شود.

حرف B برای اولین بار در املای عدد بیلیون بکار می رود. (billion)

و حرف C هیچ وقت در املای اعداد انگلیسی بکار نمی رود.
 

+ نوشته شده در جمعه 16 مهر1389ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط یاسر |

موقع دیدن این چک ما چند نفر دور هم بودیم که حداقل تحصیلاتمون فوق دیپلم بود ولی با شور و مشورت تونستیم مبلق چک رو متوجه بشیم

نوش جون صاحابش ما که تازه تونستیم رقمش رو بخونیم

+ نوشته شده در یکشنبه 4 مهر1389ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط یاسر |

اینم چند تا اس ام اس جدید باحال

صدای قلب نیست ..
صدای پای توست که شب ها در سیـــــ ــنه ام میدوی ..
کافیست کمی خسته شوی
کافیست بایستی ..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
این سخن در آسمان باید نوشت:
با تو در دوزخ مداوم
بی تو هرگز در بهشت…
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ای عشق کجاست دیده ی دیدن تو
در باور کیست حس فهمیدن تو
عمری طلبیدیم و نشد قسمت ما
یک لحظه مجال دست بوسیدن تو
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر
به یادت نمی‌آیم،
دلیل ِ فراموشی تو نیست؛
من،
ترس از ارتفاع دارم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آمدن را
از باد و باران بیاموز
رفتن را
از دل ِ من.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست
بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آدم به جرم خوردن گندم
با حوا
شد رانده از بهشت
اما چه غم
حوا خودش بهشت است
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زغال اسفندتم رفیق ! میسوزم تا چشم نخوری !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
نمی گذاشتم به آسانی دلم را ببری
اگر می دانستم بعد از تو زندگی کردن چقدر دل می خواهد !!؟
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تابستان که میشود دلم شور میزند
……
نکند طعم گیلاس های بازار مرا از خاطرت ببرد!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دختری را می شناسم که هر شب برای ستاره ها شعر می خواند و آنها به او زبان آسمانی می آمخوزند.
روزی پرسیدم: دیشب چه واژه ای آموختی؟
شرمنده نگاهم کرد و چشمک زد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سردم است…
و دیگر “دوستت دارم” تو هم گرمم نمی کند…
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
نه چتر با خود داشتی
نه روزنامه
نه چمدان
عاشقت شدم!
از کجا باید می‌فهمیدم مسافری؟
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دوستت داشتم
چنان که کودکان ِ دبستانی
زنگ ورزش را
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگه ۱ روز ۱ شاپرک / تو خونتون کشید سرک
یه خرده یاد من بیفت / نگو ولش کن به درک !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگه امشب خیس شدی نترس، جیش نکردی!
من برات یه دریا بوس فرستادم !!!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زود باش از قلبت یک کپی بگیر، چون می خوام اصلشو بدزدم !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
نامه‎ ای‎ از من‎ اگر‎ سویت‎ نمی‎ آید‎ نرنج
هر چه‎ را من‎ می نویسم‎ اشک‎ پاکش‎ می کند . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
رو خراب ترین خرابه ی تخت جمشید می نویسم:
“خرابتم رفیق!”
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
با تو همیشه ، بی تو نمی شه !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
قلب من جایگاه رفیقی است که شقایق ها حسرت آن را می خورند . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
نرم افزار عشقت توی قلبم نصب شده.
می خواهم “آپ دیتش” کنم. لطفاْ گوشیتو بذاز رو قلبت !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
یه سکه رو بنداز بالا
اگر شیر اومد، دوستت دارم
اگر خط اومد، شک نکن دوستت دارم !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دانى که چه ها چه ها چه ها می خواهم؟ / وصل تو من بى سر و پا می خواهم
فریاد و فغان و ناله ام دانى چیست؟ / یعنى که تو را تو را تو را می خواهم . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
گر تو یارم نشوی آخر خرداد من است / فکر بی تو شدنم دشمن بنیاد من است
تا زمانی که تو شیرینی و دوری ز دلم / رنگ خون بر جگر این دل فرهاد من است . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
من از آن می ترسم که دوست داشتن را مثل مسواک زدن بچه به من و تو تذکر بدهند . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
با اشکی که از دوریت بر چهره دارم / تو را تا صبح محشر دوست دارم . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
یه آسمون گل قشنگ تقدیم یک نگاه تو / این دل تنهای غریب فدای روی ماه تو . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اینو من نباید بهت بگم ولی تو یه عیب خیلی بزرگ داری که نمی شه دوستت نداشت!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
می نویسم این پیامک را به دوست
ای پیامک صورت او را ببوس . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگه عشقت کورم کنه مهم نیست، حس بودنت قشنگتر از دیدن دنیاست . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
شنیدم بوسه پلی است میان قهر و آشتی
طالب شدم هی قهر کنیم هی آشتی!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
یه گل برات فرستادم اگه نرسید ببین تو چقدر گلی که روش نشده بیاد !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
می خوام برم ونیز
پیدا کنم یه میز
خیلی تر و تمیز
با یه چاقوی تیز
روش بنویسم یه ریز
دوستت دارم عزیز!

+ نوشته شده در یکشنبه 4 مهر1389ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط یاسر |

ایده های نو

+ نوشته شده در شنبه 13 شهریور1389ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط یاسر |

جذابیت انسانی ! ...

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت.
دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره.
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند.
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت.
او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : ‘میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟ ‘
یک دفعه کلاس از خنده ترکید …
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند.
اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند : "اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی"

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود.
به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود.
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد.
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.

پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت : ‘برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود ! ‘
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم.
دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟
همسرم جواب داد : من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.

+ نوشته شده در شنبه 13 شهریور1389ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط یاسر |

خداییش به انشای این نامه توجه کنید اگه فهمیدین چی میخواسته بگه جایزه می گیرین

+ نوشته شده در شنبه 13 شهریور1389ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط یاسر |

 جشن در ایران باستان

در آخرین روز اقامت پادشاه هند در ایران ، سیناتروک امپراتور ایران جشنی باشکوه برگزار نمود . در میانه جشن پادشاه هند گفت کشور من در برابر شادی و بزم مردم شما غمکده است . سیناتروک گفت کشوری که ماتمش زیاد باشد مانند گورستان هر روز خرابتر خواهد شد . پادشاه هند گفت سعی می کنم شادی را به بین مردم کشورم بکشانم . ارد بزرگ اندیشمند و متفکر ایرانزمین می گوید : (اگر پایکوبی و شادی نباشد ، جهان را ارزش زیستن نیست) . گفته می شود بیشتر روزهای هر سال، در دودمانهای باستانی ایرانزمین جشن و سرور همگانی برپا بوده است ..........(                    )..................

+ نوشته شده در شنبه 13 شهریور1389ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط یاسر |

به این میگن تبلیغات

   واقعا داغ

توجه نیویا فقط به زیبایی نیست

اداره پست استرالیا.

تمبر یادبود خودتان را داشته باشید

قدرت جذب مکعب روبیک(حتی ۲۵ سال)

استفاده از psp sony بجای دستبند پلیس

تبلیغات هوشمندانه یونیسف "منو نادیده نگیرید!"

تیزتر از اونچه فکر کنید

+ نوشته شده در شنبه 13 شهریور1389ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط یاسر |

حکایت بهلول و اندرزی حکیمانه

حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد

آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او....
شيخ احوال بهلول را پرسيد.
گفتند او مردي ديوانه است.
گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند.

شيخ پيش او رفت و سلام كرد.
بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي هستي؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي.

فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري..

بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟

عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم...

برای خواندن متن کامل داستان به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 13 شهریور1389ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط یاسر |

من که با دیدن این آثار هنری کف کردم

( امیدوارم روزم باطل نشده باشه)

هنر استفاده از سایه ها

 

+ نوشته شده در یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط یاسر |

(ارسال توسط آزاده)

نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي رهگذري بودم که ميگذشت...

+ نوشته شده در یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط یاسر |

  (ارسال توسط داداش اسماعیل)

1.آلبرت انیشتن در کودکی دچار بیماری دیسلسیک بود.یعنی معنی ومفهوم کلمات وعبارات رادرست تشخیص نمی داد. معلم آلبرت انیشتن اورا عقب مانده ذهنی ,غیر اجتماعی وهمیشه غرق در رویاهای احمقانه توصیف می کرد,ضمنا وی دوبار در امتحانات کنکور دانشگاه پلی تکنیک زوریخ مردود شد!!

2.توماس ادیسون که معلمانش از آموزش اودر مدرسه عاجز مانده بودند در تمام طول تحصیل کم ترین نمره ها را ازدرس فیزیک می گرفت ولی همین شخص بعدها موفق شد بیش از هزار وصد وپنجاه اختراع به جامعه بشریت عرضه کند که بیشتر آنها در زمینه علم فیزیک بوده است!!

3.بتهون، معلم او می گفت در طول زندگیش "اوچیزی یاد نخواهد گرفت"

4.پیکاسو یکی از معروفترین نقاشان جهان بدون کمک وحضور پدرش که در زمان امتحانات کنارش می نشست نمی توانست در درس هایش نمره قبولی کسب کند!!

5.هیلتون که مالک بیش از 300هتل در سرتاسر دنیاست در دوران کودکی برای گذران زندگی مجبور بود کف سالن ها و هتل ها را طی بکشد!!

6.جیمز وات که مخترع ماشین بخار بود فردی کودن توصیفش می کردند!!

7.امیل زولا نویسنده بزرگ فرانسوی دانش آموزی تنبل بود که در مدرسه از درس ادبیات معمولا نمره صفر می گرفت!!

8.ناپلئون بنا پارت مدرسه خود را با رتبه 42به عنوان یک دانش آموز غیر ممتاز ترک کرد!!

9.لویی پاستور در مدرسه یک محصل متوسط بود ودر دوره لیسانس در درس شیمی بین 22نفر رتبه 22را کسب کرد!!

+ نوشته شده در یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط یاسر |

هفت تا بدون هفت

هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:


1- ثروت، بدون زحمت

2- لذت، بدون وجدان

3- دانش، بدون شخصیت

4- تجارت، بدون اخلاق

5- علم، بدون انسانیت

6- عبادت، بدون ایثار

7- سیاست، بدون شرافت

گاندی
+ نوشته شده در جمعه 18 تیر1389ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط یاسر |

قهـوه تلخ و زندگی

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.
آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.
روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:...
بچه ها، ببینید; همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.
دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.
البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.»

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط یاسر |

ظاهر؟ باطن؟

بعد از پایان تحصیلاتش برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می‌کرد. تا اینکه زنی برای پرسش مساله‌ای که برایش پیش آمده‌بود پیش وی می‌رود. از وی می‌پرسد که «فضله‌ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاش‌ام بود، افتاده است، آیا روغن نجس است؟» مرد با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد.

بعد از این اتفاق بود که مرد علی‌رغم فشار اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.

اگر گفتید این مرد کی بوده؟

.

.

.

.

.

 

هنگامی این سطرها را در زندگی‌نامه‌ی حسین پناهی می‌خواندم، خیلی جا خوردم. تازه فهمیدم چرا اینقدر بازی‌های این آدم، اینطور به دل و جان من می‌نشست.

روحش شاد به همان شادی که او برایمان به ارمغان می آورد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط یاسر |

زیبایی محض

تجربیات زیبایی که هیچوقت نداشتم:
1- تا بحال پرنده ای پاک و معصوم بر شانه ام ننشسته تا خستگی در کند.
2- وحی خداوند بر من نازل نشده
3- تا بحال در استادیوم آزادی مورد تشویق 120 هزار نفر قرار نگرفتم.
4- تا این لحظه به عنوان جذابترین مرد سال انتخاب نشدم.
5- شاداب ترین گلبرگ های بهاری را نوازش نکردم.
6- به بهترین و مجللترین رستوران اروپا نرفتم.
اما............



1- وقتی به آغوشم پناه می آوری
2- وقتی به عمق چشمانت مینگرم
3- وقتی به حرفهام میخندی
4- وقتی برات تیپ میزنم و تو از من تعریف میکنی
5- آنگاه که دستت را عاشقانه میبوسم
6- لحظه ای که با هم بر سر سفره خودمون نشستیم
به من احساسی بسیار لذتبخشتر و تجربه ای بسیار نادرتر را هدیه میکنی.

از تو ممنونم.
الان بغض کردم و عاشقانه دلتنگ تو هستم. چه حس قشنگی
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط یاسر |

اینو تو یه سایت خوندم خوشم اومد واسه شما هم می ذارم

نوشتن متن به صورت نستعلیق آنلاین

۱- ابتدا وارد سایت نستعلیق آنلاین شوید.
آدرس وب:
http://www.nastaliqonline.ir

2- در قسمت تنظیمات سایت(مانند شکل زیر)تمامی موارد مربوط یه تایپ وجود دارد.

در قسمت متن مورد نظر،متن خود و در قسمت شیوه،نوع فونت که  چهار نوع خط نستعلیق،اردو،ثلث موجود است،در قسمت اندازه ،‌اندازه فونت ودر قسمت زمبنه،بک گراندی برای نوشته انتخاب می کنید ( در این سایت بیشتر از بک گراندهای طرح تذهیب استفاده شده است)استفاده کنید.

۳- در آخر هم از گزینه خطاطی کن به عنوان پایان کار استفاده می کنید و منتظر می مانید تا طرح شما کاملا بارگذاری شود.امیدوارم استفاده کرده باشید.

+ نوشته شده در دوشنبه 14 تیر1389ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط یاسر |

نمی دونم به خاطر نوع تربیتمونه یا به خاطر غرورمونه که بعضی وقتا حرفهایی رو که باید بزنیم نمی زنیم یا اونقدر دیر به زبون میاریم که گفتنش دیگه تاثیری نداره

چند نفرمون تا حالا به پدرمون گفتیم که دوستش داریم یا بهش افتخار میکنیم ؟ یادمون نره خیلی از ماها پدر و مادرهای فردا هستیم پس بیاین برای آیندمون احترام و محبت پس انداز کنیم

من شروع میکنم شما هم با من همرا بشین

پدرم از صمیم قلب دوستت دارم و بهت افتخار میکنم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط یاسر |

این مطلب رو یکی از دوستانم ازمازندران و حومه شهر آمل برام فرستاده

 به امید روزی که تلاش و زحمت هر کس در رفاه زندگی خودش تاثیر داشته باشه نه دیگران!!!

سلام ، اینجا گرما بیداد می کند و کشاورزان شبانه روز درفکر نابودی محصولات و قرض و بدهی و وام و... هستند و کسی هم نیست که به دادشان برسد. بیا در آستانه روز پدربرای رهایی همه پدران از این همه رنج و دغدغه فکری دعا کنیم. مطلب زیر رو هم به همین منظور برات میفرستم.

تقدیم به همه پدرانی که به کار پر رنج کشاورزی، عمر عزیزشان را سپری مینمایند و چندین سال است از عطش زمین و خشکی رودها، دستهاشان پینه بسته، پاهاشان مجروح و قلبهای نازنینشان رنجور است و چشمهاشان به آسمان دوخته شده تا بلکه لطف او مرحمی بر دردهاشان باشد.

( اگر یادمان بود و باران گرفت، دعایی به حال بیابان کنیم )

سراب

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
نيست در آن نه گياه و نه درخت.
غير آواي غرابان، ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

در پس پرده اي از گرد و غبار
نقطه اي لرزد از دور سياه:
چشم اگر پيش رود، مي بيند
آدمي هست كه مي پويد راه.

تنش از خستگي افتاده ز كار.
بر سر و رويش بنشسته غبار.
شده از تشنگي اش خشك گلو.
پاي عريانش مجروح ز خار.

هر قدم پيش رود، پاي افق
چشم او بيند دريايي آب.
اندكي راه چو مي پيمايد
مي كند فكر كه مي بيند خواب.

« سهراب سپهری »

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط یاسر |

یک آشی برات بپزم که یک وجب روغن روش باشه !!!

در کتاب (سه سال در دربار ايران) نوشته دکتر فووريه٬ پزشک مخصوص ناصرالدين شاه، مطلبی نوشته شده که میگه این ضربالمثل از کجا اومده :

ناصرالدين شاه سالی يک بار (آنهم روز اربعین) آش نذری می‌پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می‌یافت تا ثواب ببرد.

در حياط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع مي‌شدند و برای تهيه آش شله قلمکار هر يک کاری انجام مي‌دادند. بعضی سبزی پاک مي‌کردند. بعضی نخود و لوبيا خيس مي‌کردند. عده‌ای ديگ‌های بزرگ را روی اجاق مي‌گذاشتند و خلاصه هر کس برای تملق و تقرب پيش ناصر الدين شاه مشغول کاری بود. خود اعليحضرت هم بالای ايوان می‌نشست و قليان مي‌کشيد و از آن بالا نظاره‌گر کارها بود.

سر آشپزباشی ناصرالدين شاه مثل يک فرمانده نظامی امر و نهی مي کرد.

بدستور آشپزباشی در پايان کار به در خانه هر يک از رجال کاسه آشی فرستاده ميشد و او می‌بايست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد.

کسانی را که خیلی می‌خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می‌ریختند.

پر واضح است آن که کاسه کوچکی از دربار برايش فرستاده ميشد کمتر ضرر مي‌کرد و آنکه مثلا يک قدح بزرگ آش (که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دريافت مي‎کرد حسابی بدبخت ميشد.

به همين دليل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با يکی از اعيان و يا وزرا دعوايش ميشد٬ آشپزباشی به او مي‌گفت: بسيار خوب! بهت حالی مي‌کنم دنيا دست کيه! آشی برات بپزم که يک وجب روغن رويش باشد.


 

+ نوشته شده در جمعه 28 خرداد1389ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط یاسر |

۲۹خرداد سالروز شهادت دکتر شریعتیه معلمی که در زمانه خویش یگانه بود و ۱۰۰ سال و شاید هم بیش از ۱۰۰ سال زودتر متولد شده بود و براي همين جامعه آمادگی لازم برای پذیرش ، تجزیه و تحلیل و هضم و قبول افکار و اندیشه های بلند او را نداشت.

دكتر شريعتي

از اونجايي كه بنده علاقه خاصي به اين بزرگوار دارم مي خوام كه تا سالروز شهادتش بدور از هرگونه اظهار نظر سیاسی درباره اش مطلب بنويسيم

پس بياين شروع كنيم

معرفی کوتاه دکتر شریعتی و نگاهی بسیار کوتاه تر به چند اثر وی

یاد آر ز شمع مرده یاد آر
او رفت اما ماندگار شد ، در ميان انسان ها ، قلب ها . او رفت ولي فرياد زد حقارت و اسارت انسان را ، فرياد كرد به غارت برده شدن منابع و ثروت هاي ملي را .
او در زمانه خویش یگانه بود و ۱۰۰ سال و شاید هم بیش از ۱۰۰ سال زودتر از زمان متولد شده بود ، بنابر این جامعه آمادگی لازم برای پذیرش ، تجزیه و تحلیل و هضم و قبول افکار و اندیشه های بلند او را نداشت که بعضا" به اسباب دردسر برای او می شدند .
او معلمی توانا ، استادی فرزانه ، اسلام شناسی زبر دست و سخنرانی مدبر و شجاع و نویسنده ای آگاه بود . اسلام ناب محمدی ، تشییع سرخ علوی و آگاهی اقشار مردم جوامع از دغدغه های خاطر وی بود . ظلم ستیزی ، عدالتخواهی و اعاده حقوق توده های مردم را همواره آرزو می کرد و در این زمینه تلاشهای قابل قبولی داشت .
ارادت ، علاقه مندی اش به ائمه اطهار بویژه علی ( ع ) ، تفسیر و تحلیل واقعه کربلا ، زندگی سراسر درس و عبرت بزرگان ، تحولات بعد از ورود اسلام به ایران ، دلایل بروز اختلافات در دین ، زندگی حضرت محمد ( ص ) مرد شماره یک جهان اسلام و جهان بشریت و انسانیت را همواره پیگیری می کرد .
او تعلیم و تربیت و نقش پدر و مادران را مد نظر داشت . او برای شناسایی مردان و زنان بزرگ و سرنوشت ساز تاریخ بویژه تاریخ اسلام ، کتاب ارزشمند « فاطمه فاطمه است » را نوشت .
مشعر ، عرفات ، منی ، جمرات ، اهداف و دلایل اعمال حج و نقش آن به عنوان بزرگترین کنگره جهانی مسلمانان را در کتاب « حج » به تصویر کشیده است .
در مقابل نقش والدین در تربیت فرزندان و جامعه و علل و دلایل رخداد های گوناگون در زندگی فرزندان ، موقعیت ها و عدم توفیقات آنها را در کتاب « پدر و مادر ما متهمیم » فریاد می زند .

نظام پلید برده داری و به اسارت رفتن انسانیت و تبدیل او به وسیله کار و ابزار مکانیکی و معامله او در مقابل مبالغ قابل شمارش به قهقرا رفتن انسان ، تضاد های طبقاتی ، فقر و ثروت و دلایل آن را در « آری این چنین بود ای برادر » فریاد می زند .
برای مقایسه و مطالعه تطبیقی ادیان الهی و جایگاه هر یک و رفع ابهامات و اتهامات اسلام و اثبات والاتر و بالاتر بودن اسلام و اینکه مایه ی سلامت و سعادت و خوشبختی آدم را در « تاریخ ادیان » مقایسه می کند .
»و اسلام در غربت است و قرآن ناطق «
نهج البلاغه را برادر قرآن می داند و علی را برادر محمد و فاطمه را مادر حسین و حسین را مظهر آزادگی و شجاعت و انسانیت و کربلا را عرصه نمایش حق و باطل .
و همگی را در جمله ای بدین شرح در روی سنگ قبرش به تابلوئی به تصویر میکشد .
« هیچ قومی ، تاریخی ، ملتی ، کشوری چنین افتخاری به خود ندیده است ، افتخاری که از وجود خانواده ای نصیبش شده است ، خانواده ای که پدر علی ، مادر فاطمه ، پسر حسین و دختر زینب است . »

+ نوشته شده در دوشنبه 24 خرداد1389ساعت 9:42 قبل از ظهر توسط یاسر |

 قلب دوم شما

 قدمت كفش
قدمت كفش در كشور ما به ۴۵۰۰ سال قبل بازمى گردد يعنى زمانى كه در ايران پاپوش هايى با نام غوشنگ مورد استفاده قرار مى گرفت پس ازغوشنگ، چارق وارد بازار شد كه نقوشى از چارق در آثار تاريخى تخت جمشيد نيز بر جاى مانده است،

 تغييرات پا
به طور متوسط هر فرد ساليانه سه ميليون قدم برمى دارد كه در هر قدم معادل وزن خود را روى پاها مى اندازد. با گذشت زمان و در صورت عدم استفاده از كفش هاى مناسب براى راه رفتن آسيب هايى در پا وارد مى شود كه به طور خلاصه به قرار زير است:(به ادامه مطلب بروید)

 كفش زنانه
براساس تحقيقات انجام شده توسط انجمن ارتوپدى آمريكا به دليل استفاده بيشتر خانم ها از كفش هاى تشريفاتى و غير طبى مشكلات به وجود آمده در آن ها بيشتر است. به آمار زير دقت كنيد:

(به ادامه مطلب بروید)

        (برای دیدن متن کامل روی ادامه مطلب...در کادرزیر کلید کنید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 21 خرداد1389ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط یاسر |

مترسک

(ارسال توسط داداش اسماعیل)

یک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده‌ای؟»

گفت «لذتِ ترساندن، عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی‌شوم.»

دَمی اندیشیدم و گفتم «درست است؛ چون‌که من هم مزه این لذت را چشیده‌ام.»

گفت «فقط کسانی که تن‌شان از کاه پر شده باشد این لذت را می‌شناسند.»

آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامی که باز از کنارِ او می‌گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه می‌سازند.

برگرفته از: پیامبر و دیوانه
جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 8:26 قبل از ظهر توسط یاسر |

تست IQ - جای علامت سوال چه عددی میگذارید؟! ...

5 = 1

25 = 2

125 = 3

625 = 4

?
= 5
 

برای مشاهده جواب روی ادامه مطلب کلیک کنید

ولی قبل از آن که جواب را ببینید، دوباره فکر کنید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 8:18 قبل از ظهر توسط یاسر |

متولدین هرماه وعشق

(ارسال توسط داداش اسماعیل)

متولدين فروردين ماه :
به سوي من بيا
تا تو را حس كنم
و دنيا خواهد ديد
داستان عشقي سوزان را
كه شعله اش در قلب من خواهد بود
به هنگام عاشقي گويي در دنياي شواليه ها و پرنسس ها سر مي كند.
قلبا عاشق است و در عشق پا بر جاست.

متولدين ارديبهشت ماه :
عشق را در چشمان من بنگر
چهره ي بر افروخته ام را ببين و عشق را حس كن
به صداي نفس هاي من گوش كن
و بشنو ترانه ي عشق را
عاشقي بي قرار است و كمرو ولي پر شهامت.
موسيقي بر او تاثير فراوان دارد.

متولدين خرداد ماه : ...
                                           (برای دیدن متن کامل روی ادامه مطلب...در کادرزیر کلید کنید)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 6:8 قبل از ظهر توسط یاسر |

مطالب قدیمی‌تر