كجا باید رفت؟.....
ز كه باید پرسید؟!!!
واژه عشق و پرستیدن چیست؟
جان اگر هست چرا در من نیست؟
من كه خود می دانم ..
راه من راه فناست
قصه عشق فقط یك رویاست....
اه ای راه سكوت...
اه ای ظلمت شب....
من همان گمشده ی این خاکم
به خدا عاشق قلبی پاكم

 

+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط یاسر |

زندگي

زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين-
خاطراتي مغشوش-
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد.
ما ز اقليمي پاك-
كه بهشتش نامند-
بچنين رهگذري آمده ايم.
گذري دنيانام-
كه نامش پيداست-
مايه پستي هاست.
ما ز اقليم ازل-
ناشناسانه بدين دير خراب آمده ايم
چو يكي تشنه بديدار سراب آمده ايم
مادر آن روز نخست-
تك و تنها بوديم
خبري از زن و معشوقه و فرزند نبود
سخني ازپدر و مادر دلبند نبود
يكزمان دانستيم-
پدرومادر و معشوقه و فرزندي هست
خواهر و همسر دلبندي هست ...

برای خواندن متن کامل شعر به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 13 شهریور1389ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط یاسر |

به كه بايد دل بست ؟

به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد

.....     برای دیدن متن کامل شعر به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 27 تیر1389ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط یاسر |


گرداب

غوغاي توفاني كه كار مرگ مي كرد ـــ
انگيخت در گرداب دريائي بلائي
كشتي شكست و باد بان را باد بر كند
آشفته شد چون موج دريا، نا خدائي

***
او بود و فرزندان رنگ از رخ پريده ـــ
او بود ودريا بود وتوفان و بلا بود
بيچاره ، در چنگال توفاني بلا خيز
چشمش به فرزندان و دستش بر خدا بود

***
او چون حبابي بود در گرداب مانده ـــ
دستي نبودش تا كه با دريا ستيزد
درمانده يي پا بند فرزندان خود بود
پايي نبودش تا كه از دريا گريزد.

***
او سرنوشت تلخ فرزندان خود را ـــ
در دست توفان ، در دل گرداب مي ديد
در چنگ موج بي امان زندگي سوز ـــ
بنياد عمر خويش را بر آب مي ديد

***
من نا خداي كشتي بي باد بانم
گرداب من ، اين موج خيز زندگاني
من پاسبان جان فرزندان خويشم
اما نمي آید ز دستم پاسباني

***
من ، آن حبابم در دل گرداب مانده
دستي ندارم تا كه با دريا ستيزم
در مانده ايي پا بند فرزندان خويشم
پايي ندارم تا كه از دريا گريزم.

مهدي سهيلي
از كتاب طلوع محمد

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 تیر1389ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط یاسر |

فریدون مشیری در سی ام شهریور ماه 1305 در تهران به دنیا آمد.
او در سال 1333 ، از دواج کرد و دو فرزند بنام های بهار و بابک داشت
کتاب های اشعار او بترتیب عبارتند از:

تشنه توفان، گناه دریا، نایافته، ابر و کوچه، بهار را باور کن، از خاموشی، مروارید مهر، آه باران، از دیار آشتی، با پنج سخن سرا، لحظه ها و احساس، آواز آن پرنده غمگین.

وی در آبان ماه 1379 در سن 74 سالگی و بر اثر بیماری، چشم از جهان فرو بست.

خواب، بيدار  

گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،
بيدارم؛
گاهگاهي نيز،
وقتي چشم بر هم مي گذارم،
خواب هاي روشني دارم،
عين هشياري !
آنچنان روشن كه من در خواب،
دم به دم با خويش مي گويم كه :
بيداري ست ، بيداري ست، بيداري !
***
اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،
پيش چشم اين همه بيدار،
آيا خواب مي بينم ؟
اين منم، همراه او ؟
بازو به بازو،
مست مست از عشق، از اميد ؟
روي راهي تار و پودش نور،
از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟
***
اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !
خواب يا بيدار،
جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !

فریدون مشیری

+ نوشته شده در دوشنبه 14 تیر1389ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط یاسر |


افسانه مردم

ديدم او را آه بعد از بيست سال
گفتم : اين خود اوست، يا نه، ديگري ست
چيزكي از او در بود و نبود
گفتم : اين زن اوست ؟ يعني آن پري ست ؟

هر دو تن دزديده و حيران نگاه
سوي هم كرديم و حيرانتر شديم
هر دو شايد با گذشت روزگار
در كف باد خزان پرپر شديم

از فروشنده كتابي را خريد
بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد
خواست تا بيرون رود بي اعتنا
دست من بود، در را برايش باز كرد

عمر من بود او كه از پيشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعري تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او

حميد مصدق
از منظومه : سالهاي صبوري

+ نوشته شده در دوشنبه 14 تیر1389ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط یاسر |

سلام به همه دوستان شرمنده که یه چند روزی نبودم  راستش جاتون خالی رفته بودم شمال.خلاصه همش گردش بود وجنگل و ... راستي يه جا هم  رفتيم تمشك بچينيم خيلي حال داد اگه اين روزا مي رين شمال يه سري به اونجا بزنين حال ميده آدرسش(جاده هرازـ بعد از پارك جنگلي شهر آمل -نرسيده به رستوران نصرت شانديز  ـ امام زاده هجده تن روستاي رزكه) خوب جونم براتون بگه که بازم اومدم اولین مطلب رو هم داداشم اسماعیل فرستاده :

احساس

بسترم
صدف خالي يك تنهايي است
و تو چون مرواريد
گردن آويز كسان دگري ...

هوشنگ ابتهاج ( ه. الف. سايه )

+ نوشته شده در دوشنبه 14 تیر1389ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط یاسر |

غربت

روزگاري رفت و من در هر زمان ـ
آزمودم رنج « غربت » را بسي
درد « غربت » ميگدازد روح را
جز « غريب » اين را نميداند كسي

هست غربت گونه گون در روزگار
محنت غربت بسي مرگ آور است
از هزاران غربت اندوه خيز
غربت « بي همزباني » بدتر است .

*****
مهدي سهيلي
از كتاب طلوع محمد
( پنجم تير ماه 1351 )
+ نوشته شده در شنبه 12 تیر1389ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط یاسر |

نقش خدا

دردمندان را دوايي نيست در ميخانه ها
ساده دل آنكس كه پيمان بست با پيمانه ها
مست توحيدم نه مست باده انديشه سوز
سر خوشي ها را نجويم از در ميخانه ها
عكس روي باغبان پيداست در هر برگ گل
سير كن نقش خدا را در پر پروانه ها

داستان اهل دنيا را به دنيا دار گوي
گوش من آزرده شد از جور اين افسانه ها

گر كه جويي روشني، در خاطر بشكسته جوي
رونق مهتاب باشد در دل ويرانه ها

سر بپاي بينوايان مینهم تا زنده ام
چون خدا را ديده ام در كنج محنت خانه ها .

*****
مهدي سهيلي
از كتاب طلوع محمد
( تيرماه 1350 )
+ نوشته شده در شنبه 12 تیر1389ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط یاسر |

این شعر رو برادرم(اسماعیل) تقدیم کرده به پدر عزیزم که از اینجا دست پدرم را میبوسم ومیگم که بهش افتخار میکنیم
تقدیم به پدر عزیزمان که زندگی پر افتخارش توام بود با رنج بیماری و سختی زندگی، اما من و تو شاهدیم که هر روز به خدا نزدیک تر شد و پاک تر زیست.

قهرمان خسته

اي قهرمان خسته ميدان زندگي !
اي رهنورد خسته تن و خسته جان من !
موي سپيد گونه تو گرد راه تست
آثار خسته جاني تو در نگاه تست
در راه عمر تو كه همه پاك بود و پاك ـ
بسيار ديده ام كه نشيب و فراز بود
بسيار ديده ام كه بچشم نجيب تو ـ
درد و ملال بود و غمي جانگداز بود
اما به زندگاني پر افتخار تو ـ
نه حرف عجز بود، نه دست نياز بود.
***
دست تو پاك بود و دلت پاك و چشم، پاك
روح تو جز بشهر حقيقت سفر نكرد
جان تو جز به راه مروت گذر نكرد
مرد خدا توئي
روشندلي كه دين و شرف را بروزگار ـ
هرگز فداي يافتن سيم و زر نكرد
***
تو پاكدامني
در چهره تو نقش مسيحا نشسته است
اندهگين مباش ـ
گر روزگار، با تو گهي كجمدار بود.
زيرا نصيب تو ـ
از اين شكستها شرف و افتخار بود.
***
اي مرد پاكباز !
در راه عمر، هر كه سبكبار ميرود ـ
پا مينهد به درگه حق، رو سپيد و پاك
و آن سيم و زر طلب كه گرانبار زيسته است
دست گناه مينهدش در دهان خاك
***
اي قهرمان خسته تن و خسته جان من !
دانم تو كيستي
دانم تو چيستي
يكعمر در سراچه دلتنگ زندگي ـ
مردانه زيستي
در پيش خلق، خنده بلب داشتي ولي ـ
پنهان گريستي .
در چشم من مسيح بزرگ زمانه اي
اي مرد پاكزاد
بر جان پاك تو ـ
از من درود باد ـ
از من درود باد .

*****
مهدي سهيلي
از كتاب طلوع محمد
( يازدهم آبان 1348 )

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط یاسر |

در آستانه روز پدر جا داره که یاد کنیم از پدرانی که در بین ما نسیتند ولی یادشان همیشه با ماست.

 تقدیم به روح پاکشان

واپسين نگاه

واي ... صد واي ... اختر بختم
پدرم، آن صفاي جانم مرد
مرگ آن مرد، ناتوانم كرد
چكنم؟ بعد از او توانم مرد
هر پدر، تكيه گاه فرزندست
***
ناله، بي او چگونه سر نكنم؟
او بمن شوق زندگاني داد
نيست شد تا مرا توان بخشيد
پير شد، تا بمن جواني داد
او خداوند ديگر من بود...

   (برای دیدن متن کامل روی ادامه مطلب...در کادرزیر کلید کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط یاسر |

محبوس شده ام

در حباب تنهایی و بی کسی

دریغ از

سوزنی

مصطفی خزایی
(ارسال توسط سحر)

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط یاسر |

بودن

گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!

از مجموعه هواي تازه
احمد شاملو
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط یاسر |

خود شكن

اين مرد خود پرست
اين ديو، اين رها شده از بند
مست مست
استاده روبه روي من و
خيره در منست
گفتم به خويشتن
آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟
مشتي زدم به سينه او،
ناگهان دريغ
آئينه تمام قد روبه رو شكست .

*****
حميد مصدق

از منظومه : سالهاي صبوري

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط یاسر |


سرود خار کن

به صحرا، سرود اين چنين خار كن
كه از كندن خار، كس خوار نيست

جواني و تدبير و نيروت هست
به دست تو، اين كارها كار نيست

به بيداري و هوشياري گراي
چو ديدي كه بخت تو بيدار نيست

چو بفرختي، از كه خواهي خريد
مـــــتاع جـــوانــي به بازار نيست...

   (برای دیدن متن کامل روی ادامه مطلب...در کادرزیر کلید کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط یاسر |

ماهیگیر

...

اما چه حاصل ؟
امروز، من « صياد » پيرم
در چنگ نيرومند پيري ها اسيرم
من پير ماهيگير بي تاب و توانم
با دست لرزان ـ
با پاي خسته ـ
امروز، آن صياد نيرومند ديروز ـ
از پا نشسته
نيروي ديدنها ز چشمم رخت بسته
از هر نسيم و موج، ميلغزم بسختي
بس « تار‌» ها از « تور» صيد من گسسته
در دستهايم قوت « پارو زدن » نيست
از سوي ديگر ـ
بس « تخته » ‌ها از « قايق » عمرم شكسته
با خويش ميگويم كه: افسوس ـ
صياد نيرومند ديروز ـ
امروز « پير » است
درياي من درياي پر موج و شرير است
با اينچنين « دريا » و اين « فرتوتي » من ـ
ديگر شكار ماهيان آرزوها ـ
بسيار دير است
بسيار دير است .

   (برای دیدن متن کامل روی ادامه مطلب...در کادرزیر کلید کنید

مهدی سهیلی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 تیر1389ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط یاسر |

پند
(ارسال توسط داداش اسماعیل)

هان اي پدر پير كه امروز
مي نالي از اين درد روانسوز
علم پدر آموخته بودي
واندم كه خبر دار شدي سوخته بودي
***
افسرده تن و جان تو در خدمت دولت
قاموس شرف بودي و ناموس فضيلت
وين هر دو ، شد از بهر تو اسباب مذلت
چل سال غم رنج ببين با تو چها كرد
دولت ، رمق و روح تو را از تو جدا كرد
چل سال تو را برده ي انگشت نما كرد
وآنگاه چنين خسته و آزرده رها كرد
***
از مادر بيچاره من ياد كن امروز :
هي جامه قبا كرد
خون خورد و گرو داد و غذا كرد و دوا كرد
جان بر سر اين كار فدا كرد
***
هان ! اي پدر پير ،
كو آن تن و آن روح سلامت ؟
كو آن قد و قامت ؟
فرياد كشد روح تو ، فرياد ندامت !
***
علم پدر آموخته بودي
واندم كه خبر دار شدي سوخته بودي
از چشم تو آن نور كجا رفت ؟‌
آن خاطر پر شور كجا رفت ؟
ميراث پدر هم سر اين كارهبا رفت
وان شعله كه بر جان شما رفت
دودش همه بر ديده ما رفت
***
چل سال اگر خدمت بقال نمودي
امروز به اين رنج گرفتار نبودي
***
هان اي پدر پير !
چل سال در اين مهلكه راندي
عمري به تما شا و تحمل گذراندي
ديدي همه ناپاكي و خود پاك بماندي
آوخ كه مرا نيز بدين ورطه كشاندي
***
علم پدر آموخته ام من !
چون او همه در دام بلا سوخته ام من
چون او همه اندوه و غم آموخته ام من
***
اي كودك من ! مال بيندوز !
وان علم كه گفتند مياموز !
*****
فریدون مشیری

+ نوشته شده در سه شنبه 1 تیر1389ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط یاسر |

سلام به همه دوستان یه چند روزی سرم شلوغ بود نبودم ببخشید .

خوب میدونید که روز پدر و روز مرد نزدیکه شنبه ۵ تیر ماه

روز پدر و روز مرد و میلاد امام علی (ع )رو اولا به پدر عزیزم و برادرهای مهربونم  وبعد به همه پدر ها و مردان ایران زمین تبریک می گم.

 خوب بیاین شروع کنیم که داره دیر میشه:

علی

چون، اوج كمال بشري مي بينم
چون، جمع صفات آدمي مي بينم
در دورنماي عالم انساني
كوتاه سخن، فقط علي مي بينم

***
رحيم معيني كرمانشاهي

+ نوشته شده در سه شنبه 1 تیر1389ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط یاسر |

لحظه ديدار

لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .

اخوان ثالث

+ نوشته شده در جمعه 28 خرداد1389ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط یاسر |

حسادت

مگر آن خوشه گندم
مگر سنبل
مگر نسرين
تو را ديدند.
كه سر خم كرده خنديدند.

مگر بستان
شميم گيسوانت را
چو آب چشمه ساران روان نوشيد
مگر گلهاي سرخ باغ ريگ آباد
در عطر تن تو غوطه ور گشتند
كه سرنشناس و پانشناس
از خود بي خبر گشتند...

      (برای دیدن متن کامل روی ادامه مطلب...در کادرزیر کلید کنید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد1389ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط یاسر |

مهر می ورزیم

جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است،
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،
خيال انگيز !
ما، به قدر جام چشمان خود
از افسون اين خمخانه سر مستيم
در من اين احساس :
مهر مي ورزيم،
پس هستيم !
***
فریدون مشیری

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد1389ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط یاسر |

به پندار تو:

به پندار تو:
جهانم زيباست!
جامه ام ديباست!
ديده ام بيناست!
زيانم گوياست!
قفسم طلاست!
به اين ارزد كه دلم تنهاست؟
***
رحيم معيني كرمانشاهي-(ارسال توسط داداش اسماعیل گل)

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط یاسر |

به هر موجي كه مي گفتم

به دريا شكوه بردم از شب دشت،
وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،
به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛
سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!
***
فریدون مشیری

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 8:32 قبل از ظهر توسط یاسر |


دلي از سنگ مي خواهد

خروش و خشم توفان است و، دريا،
به هم مي كوبد امواج رها را .
دلي از سنگ مي خواهد، نشستن،
تماشاي هلاك موج ها را!
***
فریدون مشیری

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 8:31 قبل از ظهر توسط یاسر |

اي عشق

اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را
اينگونه به خاك ره ميفكن ما را
ما در تو به چشم دوستي مي بينيم
اي دوست مبين به چشم دشمن ما را

فریدون مشیری

+ نوشته شده در دوشنبه 24 خرداد1389ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط یاسر |

تنهایی

افسرده ، بي پناه ، پريشانحال ــــ
افتاده ام به گوشه ي تنهائي
من يكطرف نشسته ام و غمها
ايستاده اند گرم صف آرائي
***
در بزم گرم زندگيم، بيگاه
سنگي فتاد و ساغر من بشكست
طفلم رميد و همسر من بگريخت
دستي رسيد و رشته ما بگسست ....

شعر قشنگیه از مهدی سهیلی ارزش خوندن تا انتها رو داره  برای دیدن متن کامل شعر روی ادامه مطلب در کادر زیر کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 24 خرداد1389ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط یاسر |

روز زن و روز مادر رو به همه مادران و زنان ايران زمين تبريك ميگم و آرزوي سلامتي براي همشون دارم

 جا داره اينجا از مادراني ياد كنيم كه در بين ما نيستند و از دنياي خاكي به دنياي قلبها سفر كرده اند و يادشان در قلبها جاودان است و اين شعر فريدون مشيري رو به ياد اونها مي نويسم

(برای دیدن متن کامل شعر روی ادامه مطلب...در کادرزیر کلید کنید)

"مادر ،ای مادر خوب
این چه روحی است عظیم؟
وین چه عشقی است بزرگ؟
که پس از مرگ نگیری آرام؟


تن بیجان تو،در سینه خاک
به نهالی که در این غمکده تنها ماندست
باز جان میبخشد!
قطره خونی که بجا مانده در آن پیکر سرد
سرو را تاب و توان می بخشد!

(برای دیدن متن کامل روی ادامه مطلب...در کادرزیر کلید کنید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 خرداد1389ساعت 7:14 قبل از ظهر توسط یاسر |

نگاه کن

نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره ايي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميكشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده ايي مرا كنون به زورقي
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره مي كشانيم
فراتر از ستاره مي نشانيم...

(برای دیدن متن کامل روی ادامه مطلب...در کادرزیر کلید کنید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 27 اردیبهشت1389ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط یاسر |

پری کوچک غمگین

من پری کوچک غمگینی را میشناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد            

ودلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.


فروغ فرخزاد 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 اردیبهشت1389ساعت 5:41 قبل از ظهر توسط یاسر |

 

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم
خفقان...                  (ارسال توسط نسیم خانم )

(برای دیدن متن کامل روی ادامه مطلب...در کادرزیر کلید کنید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 17 اردیبهشت1389ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط یاسر |

مطالب قدیمی‌تر